تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه

نوشته های پشت شیشه

توی آشپزخانه دست به کمر ایستادم. برای هر شش اتاق یک آشپزخانه. دور تا دور کمد و کشو که روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده و یک میز و چهارصندلی وسط آشپزخانه.بدون راه آب برای شستن کف آشپزخانه، چطور ممکن است آخر!

دو سینک ظرفشویی و دو گاز برقی،یک مایکروفر.

سینک ظرفشویی که پر از ظرف های نشسته است بدجور اعصابم را خورد کرده. کاترین پیشنهاد کرده همه را توی یک کیسه بریزم و بگذارم دم در اتاق هایشان. می دانم خیلی از ظرف های کثیفی  که توی سینک است مال پسر نوجوان ترکی است که بی نهایت بی مسولیت است. نصفه شب ها توی راهرو بلند بلند حرف می زند و در را محکم می بندد وظرف هایش را هم که اصلا دوست ندارد بشورد.

هنوز آنقدر جرات ندارم تا کاری را کاترین گفته انجام بدهم. اما خب هرجور شده باید جراتش را پیدا کنم.

چند روزی بود که از راه کالج می آمدم خوابگاه،صبح می رفتم وعصر با هزار بدبختی برمی گشتم. بعد از چهار روز هنوز راه برگشت را گم می کردم. نه جهت یابی خوبی دارم نه به عمرم از نقشه استفاده کرده ام. شانس آوردم کمبریج شهر کوچکی است و خوابگاه ما نزدیک مرکز شهر است و می شود راحت پیدایش کرد.خلاصه بدجور حوصله ام سر رفته بود. کمی روی میز غذاخوری را تمیز کردم و سعی کردم برفک های توی فریزر را پاک کنم تا در فریزر بسته شود که  خدا را شکر شد. یک لیوان چای برای خودم ریختم و کنار پنجره ایستادم ، پنجره آشپزخانه مشرف به حیاط کوچکی است که بچه ها در آن دوچرخه هایشان را پارک می کنند. تمام اتاق ها و آشپزخانه های بلوک های دی و سی و بی مشرف به همین حیاط است. آشپزخانه های بی پرده با لامپ های مهتابی، دانشجویانی که نشسته بودند دور هم و گپ می زدند، یکی داشت قلیان می کشید، یکی داشت آشپزی می کرد، چند نفری مثل من هی می آمدند دم پنجره و برمی گشتند.اما بهرحال همصحبتی داشتند.

صدای در راهرو را که شنیدم فهمیدم یکی از همسایگانم در حال آمدن است.پسر از جلوی درآشپزخانه رد شد. چند دقیقه ایی گذشت و باز برگشت. سلام کرد و خودش را معرفی کرد. درکمدش را باز کرد،البته می دیدم که توی کابینتش چیزی ندارد،بعد در کمدش را بست. من همینطور داشتم نگاهش می کردم. باز سلام کرد و گفت من « ترکی» هستم. گفتم :من هم پونه

گفت: از کجا؟

گفتم: ایران

خدا را شکر اینجا احتیاجی نیست توضیح بدهم که ایران کجاست .با هرکسی حرف می زنم می گوید : خب از کدوم شهرایران؟

پسر گفت: من از عربستان سعودی اومدم

دست دادیم.

 گفت : یک بار دیگر اسمت را می گویی؟

گفتم: پونه

و بعد گفتم: با «پ» شروع می شه . پ واو نون هه

پسر گفت: خب « ب»

گفتم : نه « پ»

پسرگفت: خب «ب» دیگه!

دوزاریم کج بود انگار.

گفت: من اسمم « ترکی» است.

نمی دانم چطور یک عرب می تواند اسمش ترکی باشد، اما بهرحال بود و حتما ترکی در زبان عربی ...

برای بار هزارم بود که داشتم خودم را معرفی می کردم و  می گفتم از کجاآمده ام و آمدنم بهر چیست. و البته چند ماه می خواهم بمانم.

ترکی با خوشحالی گفت: منهم می خواهم شش ماه دیگر بمانم.

بعد مثل ما ایرانی ها گفت: خب کاری نداری؟

شانه بالا انداختم. ترکی رفت. برگشتم و به آشپزخانه روبه روییم نگاه انداختم. چند دختر و پسر دور میز نشسته بودند و غش غش می خندیدند.

 

کمبریج-19 فروردین 87

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:4  توسط پونه ابدالی  | 

بستن چمدان ها و چند ماه دوری
زود خواهد گذشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:56  توسط پونه ابدالی  | 

دو سه روز اول که به تنهایی گذشت.تنهایی غذا خوردن و تنهایی پیاده روی کردن.هیچ هم حوصله ی کسی را نداشتم. کتاب هم نخواندم تا به امروز. همش لمیده بودم روبه روی تلوزیون. از شما چه پنهان که هر سه برنامه ی کمدی شبکه های یک و دو  و سه را تماشا می کنم. باز مهران مدیری تکه کلام انداخته است توی دهن مردم « به به ، به به » حالا هرجا می روی همین را می شنوی. چندروز وسطی را رفتم سینما، عید دیدنی، خرید. فیلم « دایره زنگی» بسیار بسیار جالب بود، ریتم تند و فیلم نامه ی عالی و بازیگران خوب، کنار هم یک فیلم عالی را ساخته بود که حلاوتش تا روز بعد از دیدنش توی ذهنتان می ماند.اما « به آهستگی» را دوست نداشتم.خسته شدم از بس از این داستان های تکراری شنیدم.باور کنید. چقدر باید ببینیم یک زن خسته شده از زندگی و غیره و غیره. یک سری به کتاب خانه اتان بزنید تاببینید چقدر از این داستان ها پیدا می کنید.بس است دیگر! هیچ خوشم نیامد از این فیلم نه از بازیگریش نه از داستانش.هیچ.
این چند شب اخیر هم همش به خوش گذرانی های خوشمزه می گذرد. خوردن چاغاله بادام را این روزها فراموش نکنید.
تازه امروز کم کم نم باران زد و انگار تازه بهار دارد ازراه می رسد.
عید جالبی است امسال برای من.سرشار از احساس، وسوسه، رویا، هدف، تمنا...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:33  توسط پونه ابدالی  | 

سلام دوستان
به نظر شما از 12 دیشب تا نه وهجده دقیقه ی امروز چه تاریخی حساب می شه؟؟؟

دوستان عزیزم،دوستان دوراز وطن، دوستان نادیده ی دنیای مجازی،دوستان خوبم هرجا که هستید امیدوارم سال جدید سال موفقیت و شادی برای همه ی ما باشد.


جشن نوزایی زمین مبارک

پونه ابدالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:30  توسط پونه ابدالی  | 

باورتان می شود، بعد از آنهمه برف،آن سرمای استخوان سوز،آن یخ بندان بی سابقه، حالا، این هوا و این جوانه ها و این آسمان فیروزه ایی؟ باورتان می شود؟

اینجا تهران، آسمان آبی است. اینجا تهران، در تب و تاب عید است. اینجا تهران، حالا همه بچه های دست فروش را دوست دارند. اینجا تهران، سمنوی عمه لیلا. اینجا تهران، بیست و هشتم اسفند. اینجا تهران، ترافیک ترافیک ترافیک. اینجا تهران، چاغاله بادامهای ریز ریز و ترد. اینجا تهران، پاساژمیلاد نور و گلستان، غلغله ی زن و مرد و پیر و جوان. اینجا تهران، کوه دماوند خوب پیداست. اینجا تهران، سفره های هفت سین آماده است.اینجا تهران، در حصار عید، در وسوسه ی نوروز. اینجا تهران رشته کوه البرز نزدیک وبیدار. اینجا تهران، اینجا تهران اینجا تهران...

 

 اینهم لینک آهنگ شب عید هایده که نظیر ندارد

شب عید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:6  توسط پونه ابدالی  | 

اندک اندک...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:41  توسط پونه ابدالی  | 

به نقل از روزنامه اعتماد« یکشنبه 26 اسفند86»صفحه ی 18:

« انجمن موبدان تهران اعلام کرده است: بهره گیری نادرست از جانداران جز کارهای ناشایست در باور زرتشتیان بوده و گذاردن حیوان زنده از جمله ماهی بر سر سفره های هفت سین نوروزی یک سنت دیرینه و باستانی ایرانی و زرتشتیان نبوده و مورد تایید انجمن موبدان تهران نیست.»


اندک اندک ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:47  توسط پونه ابدالی  | 

فراخوان مسابقه داستان نویسی مجله چهل چراغ را یادم نمی آید کی دیدم، شاید شش ماه بیشترک. داستان « سقف » را برایشان فرستادم و چند باری با ایمیل با آقای صدری که مدیریت این مسابقه را بر عهده داشتند با ایمیل در ارتباط بودم تا ببینم داستان ها در چه مراحلی است. چند ماه بعد در شماره 276 -24/آذر ، دیدم داستانم جز داستانهایی است که به مرحله ی نهایی راه یافته( با اسمم البته). از آن روز تا امروز که رفتم و دوباره شماره ویژه نوروزی چهل چراغ را خریدم هیچ خبری از مسابقه نبود. همینطور که مشغول ورق زدن مجله بودم در صفحه ی 108 دیدم که اسامی برندگان اعلام شده. دیدم خبر اینطور تیتر خورده« داستان بی نام برنده شد!» توی دلم گفتم حیف شد ها! چون با یک نگاه اجمالی اسمم را ندیده بودم. بعد که دقت کردم دیدم روبه روی داستان « سقف» نوشته شده« نام نویسنده ندارد» بعد هم عنوان شده که داستان « سقف» داستان اول مسابقه بوده و چون نام نویسنده ذکر نشده ما قسمت هایی از داستان را می گذاریم، نویسنده اصل داستان را بیاورد و جایزه بگیرد.

داستان هم در همان صفحه 108 و 109 چاپ شده. بی نام البته. خلاصه فردا قرار است بروم دفتر مجله تا گپی بزنیم با دوستان چهل چراغی.

به این می گویند بدشانسی خنده دار.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:38  توسط پونه ابدالی  | 

موبایلم زنگ می زند .جواب می دهم. دختر عمویم می گوید: آمده ام پیاده روی، دارد باران می بارد یاد تو کردم...
تعارف های الکی رد و بدل می کنیم. چند هزار ثانیه تا به حال به« قربان شما و مخلص شما »گذشته است نمی دانم چند هزار ثانیه به« سلام برسانید و سرتان سلامت.»؟

می نشینم پشت میز تحریرم. دیروز همت کردم و تمام و کمال اتاق را مرتب کرده ام. باز موبایل زنگ می زند. دوست دیگری است که می گوید: پونه ی بارونی ... داره بارون میاد یاد تو افتادم...

عجب! پنجره را باز می کنم. رد زرد رنگ نور چراغ را که روی سنگ های کف حیاط پخش شده  می بینم و دانه های باران را که نقطه نقطه اش می کند. هوا ملس است ، هوا هوای دل است. دو نفری است انگار!

 دارم روزنامه می خوانم که پدر برای بار سوم توی کاسه ی دستشویی عق می زند. سال هاست شب عید درست یک هفته مانده به عید حالش بد می شود. بی حال و بی رمق می شود، دردهای کمر و زانو و سیاتیک، هر جور دردی که بتواند عزیزترین موجود زندگیتان را اذیت کند. صدایش می آید. سیخ و ثابت نشسته ام روی مبل و روزنامه را توی دستم مشت کرده ام. مادر به خنده می گوید: چیه بابایی باز شب عید شد؟

پدر می گوید: می خوام بروم پیش برادرم دیگه..

درست شب عید سال 51 بوده گویا، همگی قرار می گذارند که جمع شوند در تهران یا اصفهان، نمی دانم. عمویم در یک حادثه ی رانندگی جوانمرگ می شود آن سال.

حسی بدی دارم، فکر می کنم ممکن است این موضوعات ربطی به هم داشته باشد؟ پدر می گوید: هر کسی یه زمانی باید...من و مادر به خنده نمی گذاریم حرفش را تمام کند. اما می دانیم. همه امان، سخت می دانیم که هرکدام از ما – فرقی ندارد- ممکن است عید سال دیگر نباشد.

باد خنکی می آید و پرده های سفید را تکان می دهد، حیف از پنجره های تازه تمیز شده ایی که حالا دوباره دانه دانه ی باران رویشان نقش و نگار می اندازد.

روزنامه را ورق می زنم. برنامه ی سینماها برایم از همه جذاب تر است و البته برنامه های طنزی که قرار است پخش شود. بیشتر روزنامه ها روی کار مدیری تمرکز کرده اند. تمام و کمال مصاحبه علی رضا خمسه را می خوانم. نمی دانم چرا دوستش ندارم. «هوشیار و بیدار» را یادتان هست؟ من را یاد عصرهای غم انگیز آن جمعه هایی می اندازد که شنبه اش همیشه امتحان ریاضی داشتم.

کانال های تلوزیون را تند و تند عوض می کنم. کاش لااقل دوستان صدا و سیمایی چند تا دیالوگ متفاوت توی حلقوم مردم می کردند تا جملاتشان اینقدر شبیه به هم از آب در نمی آمد. آنقدر تصنعی و خالی از محتواست که دل آدم را بهم می زند.

 روی کانال های ماهواره، صدای آمریکا و رادیو فردا هم از انتخابات می گویند. سی ان ان هم همینطور. بهارک که از استرالیا زنگ می زند می پرسد چه خبره اونجا؟ انتخاباته؟ رضیه اخبار اصلاح طلبان را می دهد و خانومی زنگ می زند به خانه و می خواهد از گروه نمی دانم چی چیه کارگران و نامزدهای انتخاباتیشان برای من چیزهایی توضیح بدهد. با دختر عمویم که صحبت می کنم حرف از انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست ،باراک اوباما یا کلینتون شبیه همان ترشی خوبه یا لیته می ماند. لیدا می گوید کلینتون و مک کین کارکشته ی سیاست اند و اوباما گاهی عوام فریبی می کند. برادرم چون یک زن سیاهپوست دارد طبعا طرفدار اوباماست و دختر عمویم به یک دلیل خیلی ساده اوباما را دوست دارد. چرا؟ پیدا کنید خودتان دیگر...

روی کانال بی بی سی تامل می کنم. جمعیت زیادی دارند فحش و بد بیراه می گویند. حتم دارم جلوی سفارت هلند است دوباره یا دانمارک. « مرگ بر شیطان». چند دقیقه ایی به تصویری که از من و شما و این گربه ی مردنی به دنیا نشان داده می شود خیره می شوم. می روم روی کانال وی اچ وان. باز موسیقی روان آدم را جلا می دهد، گاهی!

 روزنامه را ورق می زنم. از اعطای جایزه بریتیش میوزیوم به سه هنرمند ایرانی آنقدر سرذوق می آیم که نمی دانم چطور ادامه خبر را بخوانم. خانم مژگان والی پور دست مریزاد. جدا در این شرایط گل کاشتید. اما آنچه در ادامه خبر دلزده ام کرد  عدم دادن ویزا به جوانانی بود که می خواستند برای دریافت جایزه اشان به انگلستان بروند.

حالا باز بروید و سنگ و چماق علم کنید و « مرگ بر» بگویید. حالا باز در انتهای یک سریال که به گمانمان کمی خوش ساخت بود و پایان بندی نسبتا خوبی هم داشت گروگان گیری را یک پیروزی و انقلاب دوم بخوانید. چه بدست آورده ایم با این کارها؟ جز اینکه تمامی سفارت خانه ها که دولت هایشان به « مردم» ایران وعده ی دوستی می دهند در پرسشنامه هایشان پرسش های کاملا توهین آمیز طرح کنند:

1- have you ever been charged in any country with a criminal offence for which you have not yet been tried in the court(including traffic offences)

2- in times of either peace or war have you ever been involved in or suspected  of involvement in war crimes against humanity or genocide?

3-have you ever been involved in supported or encouraged terrorist activities in any country?have you ever been a member of,or given support to an organization that has been concerned in terrorism?

پرسش های 50و 51 و 52 فرم سفارت خانه ی انگلستان.

برای من خواندن این پرسش ها همانقدر که درد آور بود خنده دار هم بود. عجب از این روزگار، یک روز بر عرشی و یک روز فرش...

پنجره را می بندم. پدر و مادرم قرار می گذارند که فردا بروند بهشت زهرا. فلسفه ی رفتن به بهشت زهرا را نفهمیدم هیچ وقت.شاید بخاطر این استکه عزیزی در انجا ندارم. اما دوست ندارم مثل خیلی ها به هربهانه ایی سر از آنجا در بیاورم. دیر به دیر می روم و به سختی. خیلی سخت.

« من مضنون به درگیری ذهنی با شما هستم آقای سفیر

نه نه اشتباه گفتم

با شما خانوم بی حجاب که چشم های هیز آن مرد سالخورده ی طوسی پوش مهر بر پیشانی، داشت بد جور از خجالت درتان می آورد.آخر آن آقا دیرتر از من آمده بود و زودتر از من رفت. ویزایش را هم گرفت. چه خوب است آدم هم فحش بدهد و هم ویزا بگیرد. چه خوب است که آدم هم سنگ پرت کند طرفتان و هم دست دوستی اتان را بفشارد. جدا که من از این قضایا چیزی نمی فهمم.

می ایستم پشت میله های حفاظتی سفارت

دختری که پشت سکو ایستاده برایم چشمک می زند. لبخند می زنم.

می پرسند:آیا تا به حال در هرگونه فعالیتی شرکت کرده اید که امکان داشته باشد نشان بدهد که شما آدم باشخصیتی نیستید( نقل به مضمون پرسش شماره54فرم سفارتخانه انگلیس)

آدم باشخصیتی نیستید دقیقا یعنی چی خانوم؟ کسی نمی داند.

 دوست عزیزی که پشت باجه ایستاده ایی، این جا ایران است برادر من ، چه شده که توهم برداشته ای، نکند فکر کردی برادر زاده ی ملکه شدی؟ نه سر بالا می آوری نه جواب می دهی . بی ادبی هم می کنی الاماشالله.« دورتر بیایستید، اینجا نه، زودباش وقتمو داری میگری؟ » متاسفم که باید در این متن به تو بگویم هموطن.اما مگر آنجا ننشسته ای تا کار من را انجام بدهی؟ مگر برای صدور یاعدم صدور هر ویزا کلی پول از من و امثال من نمی گیری؟ تو که نه البته ، سفارت خانه ی مربوطه. توجیه اینهمه بی ادبی چیست؟ نمی فهمم. هیچ توجیهی برایم قابل قبول نیست اینجا.

روزگارما این روزهای آخر سال « قمر در عقرب» که هیچ، یک چیزهایی بدتر ازآن است انگار.

اما جان من اینها را راست بگویید:

آیا می خواهید یا خواسته ایید یا در شرایطی بوده اید که دلتان بخواهد داستانی در مورد سفارت و کارمندان گوگولی مگولیش بنویسید؟ آیا تا به حال به مرگ محکوم شده اید؟ چطور؟ ثابت کنید که نشده اید. نمی توانید ثابت کنید؟ آیا به نظر شما از آن عقاب همان یک مشت پر مانده؟ آیا در ضمیر ناخودآگاهتان دلتان می خواهد از دیوار سفارتخانه بالا بروید؟ آیا کودک درونتان می خواهد برود دیسنی لند؟

آیا دلتان خواسته یا در شرایطی بوده اید تا دلتان بخواهد که
آن کسی را که به شما ویزا نداده یک فصل سیر بزنید؟ آیا از وسیله ی خاصی برای کتک زدن فرد مزبور استفاده می کردید؟ ثابت کنید که دلتان نخواسته. آیا شما دفترچه خاطرات دارید؟ ویا از آن بدتر از وبلاگ استفاده می کنید؟ آیا دوست داشته اید یا در شرایطی بوده اید تا دوست داشته باشید که در مورد سفارت خانه و کارمندانش در وبسایتان چیزی بنویسید؟ تعداد کامنت ها چقدر بوده؟ آیا بازدید کننده داشته اید؟

نهایتا دوست عزیز، ما برای دادن ویزا به شما به مدارک زیر احتیاج داریم:

پول پول پول

لطفا مدارک بالا را ترجمه کنید. دلایل برگشتتان هم پیشکش عمه قزی جانتان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:46  توسط پونه ابدالی  | 

شادی نگاه من و
برق کفش های نوی تو،
سبزه و سمنو و سیب.
دل بی تاب من و
خنده ی بی صدای تو،
سیرو سرکه و سماق.
می شمارم،
یک، دو، سه، چهار،
چند روز مانده به آواز چلچله ها؟
می شماری،
پنج، شش، هفت
چند رنگ ماهی می خواهی؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:57  توسط پونه ابدالی  |