زن به جاده چشم دوخته بود. مرد سیگاری آتش زد و پنجره ماشین را پایین کشید و گفت:
- مثه زلزله بود .
زن فرمان را سفت گرفته بود و چشم از جاده برنمی داشت:
- زلزله دیگه دروغ و راست نداره.همونیه که هست.
مرد پکی به سیگارش زد و گفت:
- آره، حداقل زمان داره، تموم می شه.
زن به بیشه زار کنار دستش نگاهی انداخت:
- خوشحالم از اینکه بچه ندارم.
مرد نگاهش را دوخت به نیم رخ زن:
- ناراحتم از اینکه بزرگ شدم.
زن نگاهش نکرد، خیره شد به جاده:
- بی فردا زندگی کردن سخته.
پ ن :وب سایت نوشته های پشت شیشه هم به روز شد
نامه نگاری پوریا عالمی با آقای وزیر
آقاي وزير، يک نفر داشت خميازه مي کشيد يک نفر ديگر گفت «حالا که دهانت باز است احمدآقا رو هم صدا کن،» حالا که من اين نامه را براي حل شدن مشکل مجوز انتشار کتاب «فال قهوه» / انتشارات روزنه / تاريخ انتشار 1388 نوشتم، و با شما وزير محترم فرهنگ و ارشاد، آشنايي به هم زده ام و کلي با هم از اول اين نامه تا آخرش درد دل فرهنگي کرده ايم و خنديده ايم و گريه کرده ايم. مي خواهم بگويم اگر هنوز گزارش کتاب هاي لغو مجوزي اين سال ها را روي ميزتان نگذاشته اند، بخواهيد تا فردا آن را برايتان بياورند و يک نگاهي بهش بيندازيد. راستش خيلي کتاب ها و خيلي نويسنده ها، مثل مردم اين سرزمين، هنوز به فردا اميد دارند و منتظر يک گشايش ساده اند.
...
شوق آشپزی های گاه به گاه
جای لک انگشت های زعفرانی روی «شله زرد برای هشت نفر»
کیک های «اسفنجی» و «یک تخم مرغی» عصرانه های تابستان
طعم جدید غذاهای «فرنگی» با «سس بارنز و رمولاد»
بدنبال « تخم مرغ زن دستی و قالب برای برش بیسکویت»
طعم « نمک و فلفل» به مقدار کافی
یادش گرامی دوست کنج نشین تمام آشپزخانه ها
هرشب که به تماشای شمس العماره می نشینم، انگار بیماری که از درد کشیدنش لذت ببرد،خودآزاری جدیدی را در درونم کشف می کنم. نمی دانم از ضعف شخصیت پردازی ها اینقدر سرخوشم یا از تکرار طنزهای خشک و بی مقدارش. نمی دانم از دختری تعجب می کنم که علی رغم خارج از کشور بودنش و درس خواندش آنور آب آنطور دست پاچه و بی تجربه با مردان جدید و خواستگارانش برخورد می کند(انگار برای اولین بار است که در زندگیش مرد دیده) یا صرفا از این تعجب کنم که دختری مثلا با آن کمالات چطور تمام این چندین و چند قسمت سریال کاری و فکری و برنامه ایی جز عملی کردن وصیت نامه ی پدرش که همان شوهر کردنش است ندارد و اصرار پشت اصرار که حتما حکمتی پشت این وصیت نامه است که بعد از اجرا کردنش پدیدار می شود. دختری که مدت ها تنها زندگی کرده و با مریض شدن عمه اش (در یکی از قسمت ها) فکر می کند اگر آقا بهروز قصه نبود نمی توانست آنرا به مریضخانه ببرد. بهروزی که حالا با آن شکل و شمایل مردهای فیلم فارسی وارش یکباره قهرمان داستان می شود و تکه های نیم بند لاتی می اندازد و ازاعتماد به رفیق می گوید و چوب رفیق بازی هایش را می خورد و حالا هم اصرار دارد نه یک بار که چند بار به لیلا خانم داستان بگوید که بهتر است چشم از مال و منال دنیا بکند و آدم های دورش را بهتر ببیند( که لابد منظور از آدم های دور و برش خودش است)
یا نمی دانم چرا دایی هرمز دنیا دیده ی اهل خلوت دل و کتاب خوان با آن ژست های روشنفکری اش چطور باید اینقدر ناپخته و نادرست قضیه گم شدن وصیت نامه و سند خانه را در مقابل خانواده بهروز مطرح کند و چرا اینجا جمیع نویسندگان سریال می خواهند به ما حقنه کنند که این برخورد و برخورد عمه خانم و لیلا درست است و ما که حالا فکر می کنیم اگر کسی با ما همچین برخوردی می کرد قطعا چند مدتی از شدت عصبانیت چشم نداشتیم ریخت و قیافه آن خانواده را ببینیم چطور باید باورمان بشود که خانواده بهروز در عرض چند سکانس به یکباره از این رو به آن رو می شوند و انگار آب از آب تکان نخورده، با خنده و شادی از هم جدا می شوند.
عمه خانم عزیز هم که مرتب باید به من دختر مجردی که نشسته ام توی خانه و این خودآزاری جدید را کشف می کنم بگوید که بهتر است دخترها اینطور با پسرها آشنا بشوند(یعنی توی خانه تحت عنوان خواستگار زیر نظر عمو و عمه) نه اینکه در خیابان و مهمانی، از همین الان آب پاکی را روی دست این عمه خانم و همه ی عمه خانم های دیگر( و کل عمه خانم های نویسنده) بریزم که از غافله عقبید که هیچ، حتی جرات هم ندارید نیم نگاهی به تجربه این چند دهه ی آشنایی پسرها و دخترها بیندازید و هنوز در فکر پوسیده و کهنه خود مانده اید که تنها و تنها آشنا شدن ها در خیابان هست و مهمانی و لاغیر... تازه اینهم نصحیت به دختری است که باز مکررا اصرار می کنم بگویم مدتها خارج از ایران درس می خوانده.
حالا این دختر درس خوانده ی تجربه دیده ی آنور آب ها که قطعا بر اساس تجربه خودم و خیلی ها باید زندگی مستقل را تجربه کرده باشد،کسی که مادرش را زود از دست داده و پدرش را تازگی ها، منتظر بهروز فیلمفارسی قصه است و تمام خواستگاران را یکی پس از دیگری پس می زند تا ببیند به چه کسی می تواند واقعا « تکیه کند» .
بهتر نیست کمی از این کلیشه ی تکیه کردن به مردها بیرون بیاییم؟ بهتر نیست مردها را نه مثل یک «مخده» که تا تقی به توقی می خورد می خواهیم بهشان تکیه کنیم بلکه بعنوان یک انسان فارق از جنسیت ارزیابی کنیم ؟ نمی دانم تا کی و کجا باید این فکرهای کهنه و پوسیده را همراه با خود و همراه با نویسندگان سریال و کارگردان های عزیز دنبال بکشیم. بس است به خدا! ما هم مثل همه ی جوامع دیگر نمی گویم در همه چیز اما باور کنید در خیلی چیزها پیشرفت کرده ایم.
از حق نگذرم، اگر چیز دندانگیری در این سریال باشد به حق بازی های ستودنی «مرجانه گلچین » و «رویا تیموریان» است که دیدن سریال را تحمل پذیر می کند. من که به شخصه از دیالوگ های سطحی و کم مایه ایی که بین شریفه و لیلا و یا حتی بین لیلا و خواستگارانش رد و بدل می شود به شدت گریزانم و گاهی کانال را عوض می کنم تا این روایت های خنک و بی مزه زودتر تمام شود.
من حتی بازی شکور را هم دوست دارم، آن بلاهت و معصومیت و آن طنز دلنشینش خیلی خوب به دل می نشیند و درست از آب در آمده. اما در مقابل بازی دریا را نه، دریا نه خوش صحبت است نه خوش چهره نه خوش هیکل و نه هیچ یک از المان های درست هنرپیشه شدن را دارد. حالا حکمت چیست که باید اینجا با آن صدای تند و تیزش که سر آدم را می برد بازی کند لابد آنهم جزیی از حکمت وصیت نامه ی پدر لیلاست که با آقای شریفی نیا قرارداد بسته.
« شمس العماره» به لحاظ شخصیت پردازی ضعیف است هرچند سعی در این دارد تا قضاوتی در مورد تک تک آدم ها نداشته باشد و آدم ها را به نوعی خاکستری به ما معرفی کند اما با اینکه در این کار موفق بوده نتوانسته به درستی از پیشینه آدم هایش استفاده کند و به شخصیت ها عمق بدهد، شخصیت ها بجز معدودی ( مثل مرجانه گلچین و فرهاد آییش و رویا تیموریان) بقیه در حدی غیر قابل باور به نظر می آیند، نپخته اند و آدم را به عنوان یک بیننده در موقعیت های حساس دچار گیجی و گنگی می کنند و به شدت بیننده را عصبانی می کنند.
من و همه ی آنهایی که دست برقضا «شمس العماره» را دیده اند می دانند که ته تهش حکمت نابی در وصیت نامه ی پدر لیلا نیست که از الان هم می شود حدس زد چه خواهد بود.
« شمس العماره» سریال بدی است بلحاظ «قصه و فرم روایت» و سریال خوبی است بخاطر تکه های نابش در بازی هایی که قبل تر گفتم و البته در «طراحی صحنه و لباسش».
خسته می شوم از این همه ادا و اطوار بی خودکی. نه خنده ام از طنز می گیرد نه گریه ام از مرثیه. فقط حوصله سررفته دنبال چیز جدیدی می گردم. اگر این روزها بنویسی لابد هنرمند نیستی.چون هنرمند آن کسی است که بعد از اینهمه مصیبت، گرفتار افسردگی شود. اگر فکر چاپ کتابت باشی و دنبال نوشتن داستانی که بتواند چند دقیقه ایی ذهن خواننده را از اینهمه فکر دور کند لابد متهم می شوی.اگر از این روزها داستان بنویسی کسی حوصله خواندنش را ندارد. پس کی وچطور می شود نوشت؟
شانه بالا می اندازم چون به طور کلی اعتقادی به کار نکردن ندارم.تحت هرشرایطی هم نوشته ام. خوب یا بد. می جنگم با این فکر پلشت افسردگی. کارم شده است جنگ با این فضای سرد مسموم. کارم شده است زورآزمایی با این تلخی و رخوت و این تابستان شوم.کم هم اگر آوردم، نمی نشینم در کنج خانه و سیگار دود نمی کنم. می زنم بیرون. ورزش می کنم. پارک می روم.سینما می روم. سیاه بازی تماشا می کنم. نمی گذارم افسردگی سیاهم کند.
اگر چیزی ناراحتم کند، همین صداهای کشدار و رخوتناک، همین غرغر های هرروزه، همین چه کنم چه کنم های واهیست. اگر از چیزی می گریزم، از این فکرهای تکراری اندوهبار است. غصه ام می گیرد بخاطر این روزهایی که دارد اینطور پرت می شود میان خاطره هایمان.
ناراحتم امروز، غصه دارم امروز، خسته ام امروز. از تکرار مکررات دیگر حالم دارد بهم می خورد.
همین!
ادامه در اینجا

ای کاش قضاوتی در کار نبود*
به تماشای « دل خون » که می روی، انتظار نداشته باش تنها سرگرم شوی، سبک و بی خیال از سالن سینما بیرون بیایی و برای خوردن یک بستنی نقشه بکشی، دل خون، با ظرافتی خاص تو را درگیر تمام آن احساس هایی می کند که سال ها از آن می گریختی، احساس هایی مثل شک، مثل خشم مثل عذاب وجدان و فراتر از آن دایره ایی به نام « انتقام – بخشش».
وقتی می نشینی به تماشای « دل خون» وقتی دقایق به سرعت می گذرد و تو با «عماد»، با تنهاییش، با عشقش، با جنونش، با عذاب وجدانش درگیر می شوی، در آن سالن تاریک سینما، با خودت خلوت می کنی و می بینی، این خودخواهی مرگ بار، در تارو پود وجود تو هم رخنه دارد به خودت می لرزی به خودت نوید پایان خوب می دهی به خودت تشر می زنی که نه این « فیلم» است و بیرون این سینما و این سالن تاریک، زندگی انگار بدک هم نیست.
همین عامل انسانی، همین توجه به شخصیت خاکستری «عماد» همینکه با تو شاخ به شاخ می شود و انگار به قضاوت می کشاندنت همین ظرافت های کم نظیر فیلم نامه است که تو را اینطور مبهوت می کند و در نقطه ایی تو را با وجدان رنج دیده ایی مواجه می کند که در صدد مرهمی برای تسلای خاطرش به انسانی ترین راه روی می آورد.
فیلمنامه ایی که شخصیت هایش را بدون قضاوت در کنار هم می چیند و پرورششان می دهد، شخصیت هایی که دغدغه های طبیعی دارند، انسان هایی زمینی که تنها و تنها به خاطر یک اتفاق بدیمن، کنار هم می ایستند و هرکدام اندازه ی قواره ی خودشان،با پیش فرض ها و دغدغه های خودشان،با روحیات خودشان،ماجرا را قضاوت می کنند و به تماشا می نشینند. نمی توانی بینشان شخصیت های سیاه یا سفید پیدا کنی، آنها چیزی دارند که در تو هست، سخت انسانی و واضح، زیبا و گاه زشت.
شخصیت «عماد» با بازی نفس گیر« حامد بهداد» چنان تو را درگیر خودت می کند که می خواهی هرجور شده پای خودت را از وسط آنهمه حس جوراجور بیرون بکشی و خودت را از شر آنهمه عریانی خلاص کنی. نمی خواهی درگیر شوی، نمی خواهی فکر کنی این اتفاق شاید روزی برای تو هم بیافتد، آیا آن روز تو از خون خواهرت، از خون دخترت، خواهی گذشت؟ آیا دیدن طناب دار برگردن قاتل کسی که تمام زندگیت بوده تو را به آرامش می رساند؟ تو کیستی و کدامی این میان؟
تو می توانی عماد عاشق باشی یا وکیل تازه کارش، می توانی آقای دکتر باشی با وسواس های زناشویی اش یا آن مادر و پدری که فرزند از دست داده اند و خواهری که سخت بیمار است. تو می توانی هرکدام از آنها باشی که در دایره « انتقام – بخشش» دست و پا می زنند. کسانی که می توانند ببخشند و بگذرند و آنهایی که انتقام می گیرند.
این ظرافت فیلمنامه است که تو را اینطور با خودت و با شخصیت های فیلم درگیر می کند. ای کاش در انتخاب بازیگرهایی که می خواستند در مقابل حامد بهداد نقش آفرینی کنند کمی بیشتر دقت میشد که اگر اینطور بود، فیلم جایگاهی بس والاتر به خود می دید.
*آهنگی از محسن نامجو
شاباجي خانم» شامل 13 داستان كوتاه است كه در اين ميان «من و جوجههايم» در دوره نخست مسابقه ادبي والس در سال 1382 به عنوان داستان برتر شناخته شد و تعدادي از نوشتههايش حتي بيش از يك بار در زمانهاي متعددي بازنويسي شدهاند و اين بازنويسيهاي مكرر باعث شده كه موضوعات و درونمايههاي داستانهايش با يكديگر كاملا متفاوت باشند اما گاهي به لحاظ كاربرد واژگان و سبك نوشتار دچار ناهماهنگي ميشود.
ابدالي در نوشتن جملاتش مهارت زيادي دارد. جملاتي كوتاه كه گاهي با تغيير و ساختار جمله مفهومي نو حتي با زاويه ديد جديد از دل جمله قبل باعث ميشود ذهن خواننده درگير فضايي نسبتا پيچيده شود. به گونهاي كه انگار بخواهد شرايط عادي يك زندگي هر روزه را فراهم كند كه در آن نياز داريم با هوش و دقتمان مسائل جزئي را در يابيم.
در خلال نوشتههايش از مسائل كلي جامعه و افكار غالب بر ذهن زنان و مردان به راحتي سخن ميگويد. از اينكه مردي فكر ميكند اختيار زنش را دارد و حتي به خود اجازه ميدهد كه او را تعقيب كند و از اينكه علي شخصيت داستانش معتقد است كه: «آدم زن ميگيره كه بچهدار بشه ديگر.» و نيز سختي گفتن بچهدار نشدن يک زن به شوهرش و يا بيماري كه از قدرت دكترها براي شفا دادنش نااميد است و حتي تمام آبدعاهايي را كه برايش آوردهاند، دور ميريزد. از طرف ديگر گاهي داستانش كاملا شكل تخيلي دارد كه برگرفته از افكاري عميق است و ريشه در واقعيت دارد و ميخواهد با آن حرفهايي نو بزند تا تاثيرگذاري آنها بيشتر شود. و براي اين كار مثلا از كشوري خود ساخته نام ميبرد به نام «موژگ» كه در زير پونز نقشه جغرافيا قرار دارد. يعني ميتوان تعادلي متناسب ميان حقيقت و خيال در داستانهاي «شاباجي خانم» پيدا كرد. اين دقيقا مثل زندگي هر خوانندهاي است كه ميان واقعيت و تخيلاتش سير ميكند. به کار گيري خلاقيت و خيالبافيهاي خواننده براي القا کردن يک مساله به گونهاي که به راحتي پذيرفته شود در داستان «يک اتفاق» تکرار ميشود. مردي که زنش مرده است، ظاهرا با بازپرسي حرف ميزند و از زندگياش اطلاعات خوب و گاهي ضد و نقيض ميدهد. در حقيقت بازپرسي عيني وجود ندارد. شما خود ميتوانيد سوالکننده باشيد و هر گاه که خواستيد پاسخي از جانب شوهر متهم بشنويد.
صاحب كتاب از اين توانايي برخوردار است تا خود را در فضاهاي متنوع داستاني بيازمايد. چه حوادثي كه طي چند روز مختلف رخ ميدهند و چه اتفاقي كه فقط در چند ساعت براي شخصيت اول اتفاق ميافتد و چه از فوبيايي كه از سالهاي كودكي در ذهن يك زن باقيمانده است و در بزرگسالي، فرزندش قصد دارد يك گربه را به خانه بياورد. داستانهاي واقعي او يک رئاليست خشک و خستهکننده که تنها تکرار مکررات زندگي باشد، نيست. مهم اين است كه ابدالي توانسته از عهده اين فضاهاي مختلف به خوبي برآيد و شخصيتهاي داستانش را به شكلي دوست داشتني براي خواننده ترسيم كند و از اين طريق روايتهايش را از خبري بودن محض دور کند. اين امر باعث ميشود که با خواندن «شاباجي خانم» بار ديگر مفهوم داستان کوتاه به شکل درستش برايمان مرور شود. يعني روايتهاي منثوري که به بازآفريني وقابع درباره افراد ميپردازد و دو ويژگي اصلي براي خود دارد: هم انتظار و تعليق در آنها به خوبي قابل درک است و هم صميميت دارد.
حورا نژادصداقت - ص ۱۰ - ۱۰/۵/۸۸
کم حوصله ام، انگار فقط این روزها را می گذرانم. نه نای حرف دارم و نه حوصله بحث. گرم است و از خانه بیرون نمی روم، زیاد می خوابم و زیاد می نویسم. تنها امیدم به شنبه هاست، به همان سه ساعتی که دور میز می نشینیم و داستان می خوانیم، به نگاه علی که امیدوار کننده است، به تلاش های استاد که می خواهد از رخوت بیرونمان بیاورد، به نقدهای آرش، خنده های مینو، حرف های مرجان .
کم حوصله ام و گرما بیشتر از هرسال اذیتم می کند، به نظرم همه چیز بی نهایت مسخره است. بغض هرروزه ام با دینگ دینگ اخبار ساعت 5 بی بی سی می ترکد، به قبرها نگاه می کنم، به مادرها، به زجه ها، به مفقودی ها فکر می کنم به چیزی به اسم « شانس » و یا « بد شانسی». به پشت سرم که نگاه می کنم، همه چیز به طور هولناکی بهم ریخته، همه ی رویاها، همه ی آرزوها، همه ی باورها و ایمان ها و شک ها و یقین ها. به جلو که نگاه می کنم از تلاش رقت بار خودم برای خوب زیستن و درست اندیشیدن و درست عمل کردن حالم بهم می خورد. آره! حالم دارد از همه چیز بهم میخورد. چیزی نمی توانم بخوانم. همه چیز به نظرم تهی و بی نهایت مضحک است، نمی توانم نقد کنم، دوست ندارم چیز جدیدی ببینم یا بخوانم، دوست ندارم از خانه بیرون بروم، حتی پرده ها را کنار نمی زنم. بامبوهای دوست داشتنیم، حالا پژمرده اند، قربان صدقه اشان می روم، برایشان آهنگ می گذارم، جایشان را عوض می کنم اما برعکس همیشه می دانم که بی فایده است، احمقانه است بگو. بامبوها را از اتاقم بیرون می برم، اتاق را تمیز می کنم، وسائل را جابه جا می کنم. رمان بیچاره ام را، از این گوشه به آن گوشه می اندازم، چقدر آرزو داشتم روزی رمان بنویسم، تمام این سالها که تلاش می کردم تا داستان نویس بشوم، دوست داشتم یک روز رمانی بنویسم،یک داستان بلند، اما حالا، حتی نمی توانم چاپش کنم.
نمی دانم چه چیز درست است و چه چیز نادرست، نمی دانم چه کار باید بکنم که بعد پشیمان نشوم، چه باید بکنم که درست باشد، چه باید بکنم که بی منطق نباشد، چه باید بکنم که اینطور منفعل و بی آرزو نباشم. چه باید بکنم که درکنار بقیه باشم، چه باید بکنم ؟ به چه کسی و چه چیزی پناه ببرم؟ به ریسمانی چه کسی چنگ بیاندازم؟ چه باید بکنم؟ چه باید بکنم؟
بروسالیان انجمن شد هزار
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی،آشکارا گزند
تحلیل می روی!
اندیشه ها و قلم هایمان
خواب از چشمان شما خواهند ربود.

توی ترافیک بودم، ماشین کناری راهنما زد و خواست از جلوی من رد بشه و بره اونطرف خیابون. ایستادم یعنی که بهش راه دادم.بعد که سر ماشین حسابی متمایل شد درست جلوی ماشینم فکر کردم الان خوبه که پامو بزارم روی گاز و یک ویراژ حسابی بدم جلوش. بعدش حتما یارو عصبانی می شد و داد و فریاد راه می انداخت.اونوقت منهم ماشین را نگه می داشتم و پیاده می شدم و شروع می کردم به فحش دادن. بعد حتما طرف هم پیاده می شد و یک دل سیر همدیگر را به باد فحش و ناسزا می گرفتیم و قطعا چون من زن بودم یارو روم دست بلند نمی کرد و یقه ام را نمی گرفت، اما من می رفتم توی شکمش و یقیه اش را می گرفتم.بعدش هرچی دلم می خواست که توی این مدت به بعضی ها بگم بهش می گفتم و خلاص.
توی همین فکر ها بودم که راننده اون ماشینه برام دستی تکون داد یعنی مرسی که راه دادی و رفت.
دارم کم کم از خودم می ترسم.
فرزندم رجب
این کتاب "پیانو در کافه" را که باز می کنم
از داخلش صدای میدان مین و تیر هوایی می آید،ننه.
من دل این چیزها را ندارم،
بیا کتابت را ببر و پس بده پسرم.
قربان تو
مادر رجب*
*روزنامه اعتماد ملی - ص ۲۳ - ۹ تیر ۱۳۸۸