موبایلم زنگ می زند .جواب می دهم. دختر عمویم می گوید: آمده ام پیاده روی، دارد باران می بارد یاد تو کردم...
تعارف های الکی رد و بدل می کنیم. چند هزار ثانیه تا به حال به« قربان شما و مخلص شما »گذشته است نمی دانم چند هزار ثانیه به« سلام برسانید و سرتان سلامت.»؟
می نشینم پشت میز تحریرم. دیروز همت کردم و تمام و کمال اتاق را مرتب کرده ام. باز موبایل زنگ می زند. دوست دیگری است که می گوید: پونه ی بارونی ... داره بارون میاد یاد تو افتادم...
عجب! پنجره را باز می کنم. رد زرد رنگ نور چراغ را که روی سنگ های کف حیاط پخش شده می بینم و دانه های باران را که نقطه نقطه اش می کند. هوا ملس است ، هوا هوای دل است. دو نفری است انگار!
دارم روزنامه می خوانم که پدر برای بار سوم توی کاسه ی دستشویی عق می زند. سال هاست شب عید درست یک هفته مانده به عید حالش بد می شود. بی حال و بی رمق می شود، دردهای کمر و زانو و سیاتیک، هر جور دردی که بتواند عزیزترین موجود زندگیتان را اذیت کند. صدایش می آید. سیخ و ثابت نشسته ام روی مبل و روزنامه را توی دستم مشت کرده ام. مادر به خنده می گوید: چیه بابایی باز شب عید شد؟
پدر می گوید: می خوام بروم پیش برادرم دیگه..
درست شب عید سال 51 بوده گویا، همگی قرار می گذارند که جمع شوند در تهران یا اصفهان، نمی دانم. عمویم در یک حادثه ی رانندگی جوانمرگ می شود آن سال.
حسی بدی دارم، فکر می کنم ممکن است این موضوعات ربطی به هم داشته باشد؟ پدر می گوید: هر کسی یه زمانی باید...من و مادر به خنده نمی گذاریم حرفش را تمام کند. اما می دانیم. همه امان، سخت می دانیم که هرکدام از ما – فرقی ندارد- ممکن است عید سال دیگر نباشد.
باد خنکی می آید و پرده های سفید را تکان می دهد، حیف از پنجره های تازه تمیز شده ایی که حالا دوباره دانه دانه ی باران رویشان نقش و نگار می اندازد.
روزنامه را ورق می زنم. برنامه ی سینماها برایم از همه جذاب تر است و البته برنامه های طنزی که قرار است پخش شود. بیشتر روزنامه ها روی کار مدیری تمرکز کرده اند. تمام و کمال مصاحبه علی رضا خمسه را می خوانم. نمی دانم چرا دوستش ندارم. «هوشیار و بیدار» را یادتان هست؟ من را یاد عصرهای غم انگیز آن جمعه هایی می اندازد که شنبه اش همیشه امتحان ریاضی داشتم.
کانال های تلوزیون را تند و تند عوض می کنم. کاش لااقل دوستان صدا و سیمایی چند تا دیالوگ متفاوت توی حلقوم مردم می کردند تا جملاتشان اینقدر شبیه به هم از آب در نمی آمد. آنقدر تصنعی و خالی از محتواست که دل آدم را بهم می زند.
روی کانال های ماهواره، صدای آمریکا و رادیو فردا هم از انتخابات می گویند. سی ان ان هم همینطور. بهارک که از استرالیا زنگ می زند می پرسد چه خبره اونجا؟ انتخاباته؟ رضیه اخبار اصلاح طلبان را می دهد و خانومی زنگ می زند به خانه و می خواهد از گروه نمی دانم چی چیه کارگران و نامزدهای انتخاباتیشان برای من چیزهایی توضیح بدهد. با دختر عمویم که صحبت می کنم حرف از انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست ،باراک اوباما یا کلینتون شبیه همان ترشی خوبه یا لیته می ماند. لیدا می گوید کلینتون و مک کین کارکشته ی سیاست اند و اوباما گاهی عوام فریبی می کند. برادرم چون یک زن سیاهپوست دارد طبعا طرفدار اوباماست و دختر عمویم به یک دلیل خیلی ساده اوباما را دوست دارد. چرا؟ پیدا کنید خودتان دیگر...
روی کانال بی بی سی تامل می کنم. جمعیت زیادی دارند فحش و بد بیراه می گویند. حتم دارم جلوی سفارت هلند است دوباره یا دانمارک. « مرگ بر شیطان». چند دقیقه ایی به تصویری که از من و شما و این گربه ی مردنی به دنیا نشان داده می شود خیره می شوم. می روم روی کانال وی اچ وان. باز موسیقی روان آدم را جلا می دهد، گاهی!
روزنامه را ورق می زنم. از اعطای جایزه بریتیش میوزیوم به سه هنرمند ایرانی آنقدر سرذوق می آیم که نمی دانم چطور ادامه خبر را بخوانم. خانم مژگان والی پور دست مریزاد. جدا در این شرایط گل کاشتید. اما آنچه در ادامه خبر دلزده ام کرد عدم دادن ویزا به جوانانی بود که می خواستند برای دریافت جایزه اشان به انگلستان بروند.
حالا باز بروید و سنگ و چماق علم کنید و « مرگ بر» بگویید. حالا باز در انتهای یک سریال که به گمانمان کمی خوش ساخت بود و پایان بندی نسبتا خوبی هم داشت گروگان گیری را یک پیروزی و انقلاب دوم بخوانید. چه بدست آورده ایم با این کارها؟ جز اینکه تمامی سفارت خانه ها که دولت هایشان به « مردم» ایران وعده ی دوستی می دهند در پرسشنامه هایشان پرسش های کاملا توهین آمیز طرح کنند:
1- have you ever been charged in any country with a criminal offence for which you have not yet been tried in the court(including traffic offences)
2- in times of either peace or war have you ever been involved in or suspected of involvement in war crimes against humanity or genocide?
3-have you ever been involved in supported or encouraged terrorist activities in any country?have you ever been a member of,or given support to an organization that has been concerned in terrorism?
پرسش های 50و 51 و 52 فرم سفارت خانه ی انگلستان.
برای من خواندن این پرسش ها همانقدر که درد آور بود خنده دار هم بود. عجب از این روزگار، یک روز بر عرشی و یک روز فرش...
پنجره را می بندم. پدر و مادرم قرار می گذارند که فردا بروند بهشت زهرا. فلسفه ی رفتن به بهشت زهرا را نفهمیدم هیچ وقت.شاید بخاطر این استکه عزیزی در انجا ندارم. اما دوست ندارم مثل خیلی ها به هربهانه ایی سر از آنجا در بیاورم. دیر به دیر می روم و به سختی. خیلی سخت.
« من مضنون به درگیری ذهنی با شما هستم آقای سفیر
نه نه اشتباه گفتم
با شما خانوم بی حجاب که چشم های هیز آن مرد سالخورده ی طوسی پوش مهر بر پیشانی، داشت بد جور از خجالت درتان می آورد.آخر آن آقا دیرتر از من آمده بود و زودتر از من رفت. ویزایش را هم گرفت. چه خوب است آدم هم فحش بدهد و هم ویزا بگیرد. چه خوب است که آدم هم سنگ پرت کند طرفتان و هم دست دوستی اتان را بفشارد. جدا که من از این قضایا چیزی نمی فهمم.
می ایستم پشت میله های حفاظتی سفارت
دختری که پشت سکو ایستاده برایم چشمک می زند. لبخند می زنم.
می پرسند:آیا تا به حال در هرگونه فعالیتی شرکت کرده اید که امکان داشته باشد نشان بدهد که شما آدم باشخصیتی نیستید( نقل به مضمون پرسش شماره54فرم سفارتخانه انگلیس)
آدم باشخصیتی نیستید دقیقا یعنی چی خانوم؟ کسی نمی داند.
دوست عزیزی که پشت باجه ایستاده ایی، این جا ایران است برادر من ، چه شده که توهم برداشته ای، نکند فکر کردی برادر زاده ی ملکه شدی؟ نه سر بالا می آوری نه جواب می دهی . بی ادبی هم می کنی الاماشالله.« دورتر بیایستید، اینجا نه، زودباش وقتمو داری میگری؟ » متاسفم که باید در این متن به تو بگویم هموطن.اما مگر آنجا ننشسته ای تا کار من را انجام بدهی؟ مگر برای صدور یاعدم صدور هر ویزا کلی پول از من و امثال من نمی گیری؟ تو که نه البته ، سفارت خانه ی مربوطه. توجیه اینهمه بی ادبی چیست؟ نمی فهمم. هیچ توجیهی برایم قابل قبول نیست اینجا.
روزگارما این روزهای آخر سال « قمر در عقرب» که هیچ، یک چیزهایی بدتر ازآن است انگار.
اما جان من اینها را راست بگویید:
آیا می خواهید یا خواسته ایید یا در شرایطی بوده اید که دلتان بخواهد داستانی در مورد سفارت و کارمندان گوگولی مگولیش بنویسید؟ آیا تا به حال به مرگ محکوم شده اید؟ چطور؟ ثابت کنید که نشده اید. نمی توانید ثابت کنید؟ آیا به نظر شما از آن عقاب همان یک مشت پر مانده؟ آیا در ضمیر ناخودآگاهتان دلتان می خواهد از دیوار سفارتخانه بالا بروید؟ آیا کودک درونتان می خواهد برود دیسنی لند؟
آیا دلتان خواسته یا در شرایطی بوده اید تا دلتان بخواهد که
آن کسی را که به شما ویزا نداده یک فصل سیر بزنید؟ آیا از وسیله ی خاصی برای کتک زدن فرد مزبور استفاده می کردید؟ ثابت کنید که دلتان نخواسته. آیا شما دفترچه خاطرات دارید؟ ویا از آن بدتر از وبلاگ استفاده می کنید؟ آیا دوست داشته اید یا در شرایطی بوده اید تا دوست داشته باشید که در مورد سفارت خانه و کارمندانش در وبسایتان چیزی بنویسید؟ تعداد کامنت ها چقدر بوده؟ آیا بازدید کننده داشته اید؟
نهایتا دوست عزیز، ما برای دادن ویزا به شما به مدارک زیر احتیاج داریم:
پول پول پول
لطفا مدارک بالا را ترجمه کنید. دلایل برگشتتان هم پیشکش عمه قزی جانتان.
